محمد بن على ظهيرى سمرقندى
53
سندباد نامه ( فارسى )
باطن او غافل ، چندين هذيانات و ترّهات كه مردود عقل و نامقبول خرد « 1 » است ، ايراد كردم و اين مقدّمات كه سبب نكال و و بال من شود ، در « 2 » صحرا نهادم و راست گفتهاند : شعر ذو الجهل يفعل ما ذو العقل يفعله * فى النّائبات و لكن بعد ما افتضحا « 3 » 1 و عرض خويش را كه در زىّ عفاف و كسوت صلاح نگاهداشته بودم ، در معرض فضيحت جلوه كردم و هدف تير عقاب و ناوك عذاب گردانيدم و باطن را به لوث خبث و آلودگى « 4 » خيانت شهوت ، ملوّث و ملطّخ كردم و اگر اين معنى « 5 » به سمع اعلى شاه رسد ، توقير من به تحقير و تعظيم به توهين بدل گردد و تعويل و اعتماد كه بر حسن عهد و كمال محبت و فرط تقوى و وفور ديانت و اخلاص و اختصاص من داشتست ، در هواخواهى و مودّت باطل گردد . خاصه كه تعرّض سخط پادشاه كرده باشم و حكما چنين گفتهاند « 6 » : « ثلاثة « 7 » لا امان لها ، البحر و النّار و السّلطان » . با سه چيز امان نبود : با دريا كه به موج درآيد و آتش كه ارتفاع گيرد و پادشاه كه غضب بر وى مستولى شود . از دريا « 8 » و آتش تحرّز « 9 » و تجنّب ممكن است و از خشم پادشاه ، ناممكن و متعذّر . معاويه « 10 » گفت : « نحن الزّمان من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتّضع » 2 . ما پادشاهان ، اثر روزگار و تأثير قدرت كردگاريم ، هركه را برداريم ، بلند شود و هركه را فرو داريم ، پست گردد . و همهء عاقلان از امثال اين « 11 » ارتكاب ، صيانت ذات لازم شمردهاند و چون حادثهاى نازل شده است و داهيهاى حادث گشته كه در امكان قدرت و وطاء وسع و طاقت « 12 » نگنجيده است « 13 » ، به راى صايب و تدبير ثاقب ، گرد آن غرض برآمدهاند و به لطايف حيل و بدايع تمويه ، خود « 14 » را
--> ( 1 ) . ازمير : عقل است و نامقبول خرد ( 2 ) . ازمير : بر ( 3 ) . آتش بعد از اين ، دو بيت فارسى دارد كه در ازمير و تاشكند نيست : نادان همان كند كه كند دانا * آنگه كند كه پاك مژه برده هر بدپسر كه نيك شود روزى * آنگه شود كه نيك پدر مرده ( 4 ) . آتش : و به لوث خبث باطن و آلودگى خيانت شهوت ( 5 ) . ازمير : اين معنى اگر ( 6 ) . ازمير : گفتهاند كه ( 7 ) . ازمير : ثلث ( 8 ) . ازمير : آب ( 9 ) . ازمير : تحذير ( 10 ) . ازمير : و معاويه ( 11 ) . ازمير : آن ( 12 ) . ازمير : قدرت و وطاء وسعت ( 13 ) . آتش : نگنجد ( تاشكند مطابق متن ) ( 14 ) . ازمير : خرد